Saturday, January 5, 2013

things u can't tell

امروز ترجیح دادم بمانم خانه.یک هفته ای میشود که ناخوشم.کلافه و بی حوصله و بی رمق.
حال ندارم سوال بپرسم. شاید بیشتر حال ندارم جواب بدهم.در تمام عمرم از پاسخ دادن فراری بوده ام.با همه درسخوان بودنم در دوران مدرسه اما باز هم امتحانات کتبی را بیشتر میپسندیدم.شفاهی ها حولم میکرد و مرا میازرد.
لاک هایم را پاک کرده ام.اینکه این همه اختلاف عقیده دارم با خانواده ام شگفت انگیز نیست؟
مامان دوست ندارد لاک پر رنگ بزنم.میگوید اگر میزنی حداقل رنگ های ملو استفاده کن.توی چشم نباشد.
این همه اختلاف از کی پیداش شد؟
پدر که کلن حذف شده.پیر شده اما هنوز هم همدیگر را دوست نداریم.میدانی حقیقت این نیست که هرگز دوستش نداشتیم،برعکس گاهی و گاها، ان قدیم تر ها چشمش بودم.
این همه اختلاف؛این همه حس تنفر،این همه دلخوری های عمیق،این همه ترس،این همه لجبازی باید از یک جایی امده باشد.
نمیدانم شاید همه ما مقصر بودیم.مطمئن نیستم.اما مسلما نمیتواند تقصیر یک نفر هم باشد.
این چیزها را نمیشه به همه بگی اما چیزایی هم نیست که بتونی باظاهرسازی درستش کنی یا از بقیه پنهان نگهش داری.
بغض ها در گلو میمیاند.کم کم میشود بی تفاوتی.اما هنوز هم در گلو میماند.بالا نمیاید.پایین نمیرود.برای هیچ بچه ای این چیز ها تمام نمی شود.میماند.میماند.خراش میدهد و میماند.

Wednesday, January 2, 2013

اخرش چیزی نمیشه


اینکه این هفته رنگ لاک هایم روشن تر و جیغ تر و براق تر شده اند دلیل خاصی ندارد.
اینکه گردنبد چهارپرکلید مانندم را دوباره به گردن انداختم دلیل خاصی ندارد.
این که پاپوش های جدیدم را عصرها با عشق میپوشم دلیل خاصی ندارد.یعنی نمیتواند داشته باشد.
اینکه لباس های جذب تری میپوشم و شبها میروم ورزش،هیچکدام دلیل خاصی ندارند
اینکه النگوهای مربعی قرمزم رو دست انداختم نیز حتی دلیل ندارند.
دلیل های خاص برای من، نیامده همه رفته اند
دلیلی خاصی نیست جز این که من مثل همه این دوسال اخیر در میان این چند میلیون ساکن کلان شهر تهران
تنهایم.