Friday, September 28, 2012

میدانی سرت که شروع می کند به فکر کردن تازه اول بدبختی ست. میایی درک کنی کمی ازین روزگار را میبینی خیلی روزگار عوضی ست.
هیچ است و پوچ است و تو خالی!
تازه از این جاست که مغزت سنگین میشود. به خودت ایراد میگیری.خودت را نقد میکنی.به فکرهای وحشتناکت با چشمان گشاد نگاه میکنی. ازشان میترسی.جرات نمیکنی درباره عمق فکرهای لعنتی ات با کسی صحبت کنی.دیگران چه فکری میکنند!!!!پس مدتی خودت را بی خیال جلوه میدهی.مثل یابو میشوی اما همه ش الکی ست!
نیمدانی که وقتی شروع میکنی به فهمیدن،به فکر کردن ، دیگر نمیتوانی ازنو مثل قدیم راحت بخندی وخوش خیال از مسائل بگذری.همین جوری توی مغزت میایند و جلوی چشمت رژه میروند.دیگر اون قدیم ها نمیشود.
هیچ چیز خوشی اون قدیم ها نمیشود!متاسفانه یا خوشبختانه اما سوالی ست خودش!!!!
ما حتی فکر نمیکنیم ، بلکه  فکر میشویم معنیش چیست؟
ایا همان......
HE made you what you are

Saturday, September 22, 2012


تا بحال شده یک کیک تولد را با 27 شمع رویش در  حال پرواز در اسمان دیده باشی؟
اشتباه نشود قرار نیست به دست کسی برسد فقط جهت نابودی پرتاب شده و مقصد دیگری ندارد
وقتی توی اسانسور داریم پایین میایم فکر نمیکنم به حرف های ادم های طبقه ششم
بیشتر دلم میخواهد بروم بالا وآن جفت شمع دان لاله عباسی را از روی میز وسط سالون بردارم و جای امن تری بگذارمشان
ولی فاطمه میگوید بهتر است برنگردیم،هرچند سروصداهای ان بالا به ما ارتباطی پیدا نمیکند
ما خیلی هم خودمانی نبودیم،فقط تو همکار قدیمی و رسمی!
برنمیگردیم،،اما دیگر هیچ چیزهم نمیگوییم حتی زمانی که یه جسم شیرین و سرخابی را تو کوچه میبینیم
حالا دیگر نمی دانی چندتا شمع انجاست ولی چه فرقی میکند
وقتی هیچ آرزویی در طبقه ششم ان ساختمان نیست!!!!