Monday, November 26, 2012

سرم درد میکند
دلم
بیشتر
بیشتر
گم میشوم
گم میشوم
  گم میشوم
راحت میشوی اما ذهنت هنوز میزند ضربه هایش
اینکه سردرد هایم بیش و بیش میشود
هر روز
اخر میروم
گم می شوم

Sunday, November 25, 2012

یه روز سرد پاییز گلدونتو شکستی

Monday, November 5, 2012

چقدر روحم خسته ست.
چقدر خنده به من مزه نمیدهد.
چقدر دلم برای خنده از ته دل، بی دغدغه،الکی و از سر دلخوشی تنگ شده
چه خاکی گرفته ام.
من باید در قدیم یک دوشسی ،چیزی ازین طوربوده باشم ،از انها که دامن های پفی وکلاهای بزرگ دارند،
که در جوانی ذات الریه کرد و مرد

Wednesday, October 24, 2012

3:30
باید هیچی رو تحمل کنم.
کاشکی جایی قطاری داشت برای هیچ کجا
ازون قطارهای قدیمیه که تو فیلمای وسترن بهش حمله میشه
ازوناییش که سرخپوستا با اسباشون محاصره کردنش
از همون هایی که در انتهای واگن انتهایی یکی میایستد و دست تکان میدهد
با چشمانی که هرگز خیس نیست

 مرگ هم با قطار شروع میشه؟؟

Monday, October 15, 2012

دهان دره
ازان کلمات دوپهلو
حتی دهان تپه هم نه
همان دره

Sunday, October 14, 2012

ادما
ادم ها
ا د م
تمرین نمیکنم تا یاد بگیرم دوباره برقراری یک ارتباط کلامی را.
عدم تمایل برای شروع یک ارتباط کلامی با اطرافیان یک پا دورترم
مثل اینکه نخواهی هیچ گاه و هیچ کجا شروع کننده حرف باشی.مثلن وقتی تو مترو هستی یا توی کتابخونه در حالی که
ان اقا حرف را باز میکند،سرش را یا تهش را.چه فرق میکند وقتی میگویی متشکرم از راهنماییتون ولی اجازه بدین خودم کمی بیشتر نگاه کنم
بیشتر گند بزنم به تنهاییم.متشکرم ولی ترجیح میدهم با ادمای غریبه در حد یک لبخند کوتاه و یه سپاسگذاری کوچک
رابطه برقرار کنم.
این خیلی بد است.
انقدرها بد که فکر میکنی ان پسرک در ساعت فروشی چرا مبهوت بهت زل زده بود؟!
یا چرا مث بقیه ادمیزاد نرم تری نیستی؟
سخت و سفت.این طوری هوا به ان توها نمیرسد.میپوسد.میمیرد

Friday, October 12, 2012



  ... خب چی شد؟چی میگفت؟چطوری بود؟ نعریف کن ببینم!
 ** خب هیچی.خیلی معمولی بود.همین فقط!!
 ... وا! چی گفتین؟!
 **هیچی بیشتردرباره قهوه حرف زدیم. دستاش خیلی تمیز بود
 ... یعنی این دو ساعت همش درباره قهوه حرف زدین!!حداقل از ظاهرش بگو
 ** گفتم که معمولی بود،....... البته خیلی هم نه.خیلی هم خوش تیپ و هندسام بود.
 ... واسه من نمیخواد بازی دراری،من بزرگت کردم!
همین که میگی دستاش خیلی تمیز بود نشون میده بیشترین توجهت رو همون دستاش بوده
بخدا ادم بشو نیستی
  **  :))
بارون میبارد.موسم شکفتن نیست.مینا داره هفته دیگه برمیگرده.مهستی داره میخونه.من تایپ میکنم.
صدای ماشین اتش نشانی میاد
راننده ش از تو بلندگو داره داد میزنه بزن بغل
زیر دوش داشتم قکر میکردم فردا زنگ بزنم به سارا دنبال یه مشورت میگردم
دنبال مشاور نه، همون مشورت
به این نتیجه میرسم لازمه پاشم.یه جهان منتظر منن!
میدانی شاید این نوشته ها را کسی اصلن نخواند جز خودم ولی نوشتن برایم احتیاط میاورد که شاید فردا پس فردایی
خواستم اینها را برای کسی بخوانم.لعنت به من با این همه محافظه کاری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
میدونی قضیه اینه که نمیدونم دقیقن چمه!چه غلطی دارم میکنم!دارم کجا میرم همین طور بی هدف!اصلن دارم میروم یا ایستادم.به حرکت فیزیکی که نیست به تغییرات روحی ست!
قلب من مدت هاست برای کسی نپیده.واقعیه واقعی.
میدونی این همه سال شوخی نیست یک عمر طولانی ست!
کسی رو میشناختم که مدام بد میاورد،بد پشت بد!
از اون مدلایی که فکرشم نمیتونی بکنی
داد من برایش سکه انداختم بازهم بد اومد ،خب کلی غصه دارش شدم
اما بیشتر خوشحالش کرد این که فهمید سکه زندگیش همه اش یه روست!

Friday, September 28, 2012

میدانی سرت که شروع می کند به فکر کردن تازه اول بدبختی ست. میایی درک کنی کمی ازین روزگار را میبینی خیلی روزگار عوضی ست.
هیچ است و پوچ است و تو خالی!
تازه از این جاست که مغزت سنگین میشود. به خودت ایراد میگیری.خودت را نقد میکنی.به فکرهای وحشتناکت با چشمان گشاد نگاه میکنی. ازشان میترسی.جرات نمیکنی درباره عمق فکرهای لعنتی ات با کسی صحبت کنی.دیگران چه فکری میکنند!!!!پس مدتی خودت را بی خیال جلوه میدهی.مثل یابو میشوی اما همه ش الکی ست!
نیمدانی که وقتی شروع میکنی به فهمیدن،به فکر کردن ، دیگر نمیتوانی ازنو مثل قدیم راحت بخندی وخوش خیال از مسائل بگذری.همین جوری توی مغزت میایند و جلوی چشمت رژه میروند.دیگر اون قدیم ها نمیشود.
هیچ چیز خوشی اون قدیم ها نمیشود!متاسفانه یا خوشبختانه اما سوالی ست خودش!!!!
ما حتی فکر نمیکنیم ، بلکه  فکر میشویم معنیش چیست؟
ایا همان......
HE made you what you are

Saturday, September 22, 2012


تا بحال شده یک کیک تولد را با 27 شمع رویش در  حال پرواز در اسمان دیده باشی؟
اشتباه نشود قرار نیست به دست کسی برسد فقط جهت نابودی پرتاب شده و مقصد دیگری ندارد
وقتی توی اسانسور داریم پایین میایم فکر نمیکنم به حرف های ادم های طبقه ششم
بیشتر دلم میخواهد بروم بالا وآن جفت شمع دان لاله عباسی را از روی میز وسط سالون بردارم و جای امن تری بگذارمشان
ولی فاطمه میگوید بهتر است برنگردیم،هرچند سروصداهای ان بالا به ما ارتباطی پیدا نمیکند
ما خیلی هم خودمانی نبودیم،فقط تو همکار قدیمی و رسمی!
برنمیگردیم،،اما دیگر هیچ چیزهم نمیگوییم حتی زمانی که یه جسم شیرین و سرخابی را تو کوچه میبینیم
حالا دیگر نمی دانی چندتا شمع انجاست ولی چه فرقی میکند
وقتی هیچ آرزویی در طبقه ششم ان ساختمان نیست!!!!

Friday, July 6, 2012

خدا نکند ادم چیزی را گم کند،سوزن میشود!
کل اتاق را از سقف تا کف بیرون میریزی و پیدایش نمیکنی!
بجاش کلی چیزهای دیگرکه قبلن گم کرده ای پیدایشان میشود.
از پشت کتابخونه،پشت کمد لباسا، پشت قاب عکس بزرگ خانواده ات
چیزهایی پیدا میکنی که نمیدانی اصلن چرا روزی انها را انجا گذاشتی
حتمن یک روزی این چیزها مهم بوده اند ، رازت بوده اند،عزیز بودند!
زهره از توی عکس سه در چهار گوشه قاب عکس با نگاه همیشه از بالایش،
زل زده تا مثلن دوباره مرا سوژه کند بخندد.
فکر کرده !
داد میزنم : پیداش کردم.بالاخره پیداش کردم.
هرچند که چیزی که گم کرده بودم اصلن ربطی به چیزی که پیدا کردم ندارد.
 خدا نکند روزی ادم چیزی یا کسی را گم کند!

Tuesday, June 26, 2012

بی خودی

تا خودت از خودت سراغی نگیری اینجا هیچ کس یادت نمیکند.
برایت نامه نمینویسند.پشت سرت اب نمیریزند.برایت دست تکان نمیدهند.نگران نبودنت نمیشوند.
مسیله این است که / بی رودر بایستی/حتی وقتی هم که هستی چندان حضورت را نمی بینند!
به هرحال .................
روزگار برای من همیشه اینگونه بوده است.نمی بینندت چون دوست ندارند که ببینندت!
به همین سادگی!
به همین بی مزه گی
به همین تلخی!

Saturday, June 23, 2012

در قلب آن واقعه

اینک تو آرام و بی دغدغه خفته یی،و باد آواز می خواند   
باد،انگار که ستاره ها را جابجا میکند
باد دریا را زنده میکند.درختان را. چمن را.گندمزار را
باد وقتی گلدانی را میاندازد،در دهلیزی می پیچد،خبر از حرکت در بی زمانی میدهد

تو باید باد،برف،آفتاب،درختان،چشمه؛کوه ها و همه ی بوته های خار را دوست داشته
  باشی تا زندگی را دوست داشته باشی،تا عشق را

کاری از زیر شاخه های کارستان

امروز شروع کردم یه کاری بکنم واسه خودم.یعنی راستشو بخوای از دیروز شروع کردم.بعد به این نتیجه رسیدم که کارخوبی میکنم که برای خودم یه کاری میکنم.
حالا قرار نیست کار شاقی باشه ها.همین که یه کار دیگه هست یعنی قضیه شروع شده!
جو چیز خوبیست!.................
 مامان گربه ما حالا 4 تا بچه داره!یعنی اصلن باورم نمیشه که با اون هیکل قلمیش چطوری 4 تا بچه زاییده!
بچه هاش دوتا دوتا شبیه همن . دوتاشون سیاه با چشای سبز . دوتای دیگه سفید / خاکستری با چشای عسلی!
امروز داشتم نگاش میکردم چطوری به بچه هاش شیر میده!4تایی لمیده بودن زیر شکمش!بعد از شیر دادن دیدم چطوری زار و نزار افتاد اون گوشه حیاط تو سایه!اخه از نظر جثه واقعا ضعیفه!
حالا فکرشو بکن که بخواد شیر 4 تا بچه رو هم تامین کنه!
خانوم نمیتونی تامین کنی واسه چی زرت و زرت میزای!
والا!!!!!!!!!!!!!!!

Friday, June 22, 2012

خانه خالی . جمعه

روز است/نمای داخلی/
تنهایی.خانه خالی ست. بازدید کنندگان رفته اند.
زندگی ساکت است.کرخت!کر و کور و لال!
بی تفاوت. بی هیجان.
فقط تویی و یک خانه خالی بزرگ .
خودت راسرگرم میکنی مثلن!
صدای گنجشک ها را گوش میدهی. تلویزیون را روشن میکنی، زندگی شیشه ای میبینی،خاموش میکنی
کتاب نیمه کاره ات را برمیداری که شاید چند صفحه ای جلوتر رفتی
به جلدش ،اسم نویسنده ،مترجم ، انتشارات نگاه میکنی.چیزی عایدت نمیشود.
کتاب را برمیگردانی؛ به عکس نویسنده در پشت کتاب خیره میشوی ، چه چهره ای ! دانایی و فهم ازش میبارد!
توضیح پایین عکس را میخوانی همش تملق نویسنده بوده
راضیت میکنند که نویسنده از خودش راضی بوده یا حداقل به روی خوانندگان نیاورده که ناراضی ست!
یک نویسنده که چشمانش سیاه است.با وجود رضایت در لبخندش اما چشمانش نگاه خاصی دارد. یکجور بیدردی که خواسته پنهانش کند.
چشمانش به درشتی چشمان کامونیست،تنگ است و سیاه !نگاهش هم مثل نگاه کامو نیست !خشک و توخالی!
کامو که نگاه میکند دلت میخواهد از نگاهش فرار کنی.انگار تمام ذهنت را دارد میخواند.انگار دارد خبائثی را که تو لالوهای ذهنت پنهان کرده  ای میکشد بیرون.آن هم تو روز روشن!
اما این یکی چشمانش تنگ است.یک مدل بی نیازی دارد.حداقل چشمش میگوید ازان مرفهان بیدرد است.درد ازش دور است!
خیلی دور
خودش دلش میخوارد خودش را به درد نزدیک کند.تلاش بیهوده!
......
میروم سراغ صفحه 59 م کتاب.یادم نمیاد دقیقا تو 58 صفحه قبلی چه خوانده ام. اما همین که یک زمانی خوانده ام کافیست دیگر.کافی نیست؟
صبحم ،ظهر شد.همین طوری!
خیلی الکی.بدون تلاش برای گذران وقت،وقتم را گذراندم.دیدی چه خوب میشود اینجا وقت گذراند.
کتاب را میبندم ،بس است دیگر.باید کمی فعالیت بدنی کنم.کرخت شدم از صبح پشت میز بودم.
میروم اشپزخانه تا ظهرم را عصر کنم..........