Wednesday, June 19, 2019

باشد که بگشایی دری
گویی که 
برخیز اندرآ

(اوووف)
چقدر دور شدم
آخرش من چی می‌خوام
کی می‌دونه؟
کی میتونه مطمئن باشه که چی میخواد؟ 
زندگی از چیزی که واقعا هست بهتر بنظر میرسه 
متاسفانه
 متاسفانه

Sunday, February 10, 2019

من خانه نمیدانم
چرا غالبا مردم به همان خوبی که طبیعتا بلدند نمی خندند
حرف نمی زنند
زندگی نمی کنند
این همه دوری وتنهایی
خوش ترین لبخند چیست؟
و چه خواهد امد بر سر ما
با این دلهای پراکنده؟

 چیزهایی هست که تمامی ندارند.حتی زمانی که نیستند.
همان چیز ها ....
...و دستانی که حافظه را میفهمند
خدا نکند ادم چیزی را گم کند،سوزن میشود!
کل اتاق را از سقف تا کف بیرون میریزی و پیدایش نمیکنی!
بجاش کلی چیزهای دیگرکه قبلن گم کرده ای پیدایشان میشود.
از پشت کتابخونه،پشت کمد لباسا، پشت قاب عکس بزرگ خانواده ات
چیزهایی پیدا میکنی که نمیدانی اصلن چرا روزی انها را انجا گذاشتی
حتمن یک روزی این چیزها مهم بوده اند ، رازت بوده اند،عزیز بودند!
زهره از توی عکس سه در چهار گوشه قاب عکس  با نگاه همیشه از بالایش،
زل زده تا مثلن دوباره مرا سوژه کند بخندد.
فکر کرده !
داد میزنم : پیداش کردم.بالاخره پیداش  کردم.
هرچند که چیزی که گم کرده بودم اصلن ربطی به چیزی که پیدا کردم ندارد.
 *خدا نکند روزی ادم چیزی یا کسی را گم کند!*
... و تو چه میدانی! نفهمیدن سخت تر است یا فهمیده نشدن! میدانی؟