Monday, November 11, 2013


 خواب دیده م سوار ابری بودم که پیپ میکشید.این طور نبود که بلد باشد انگار انچه میکرد در گوشش زمزمه میشد.
 خورده سال بود

 دوست دوران دبستانم را میبینم ،صریح میاید جلو و میگوید ببخشید شما .... تو ماز نیستی؟
 من اصلا نشناختمش.برعکس من تغییرات او سیر نجومی داشته.با هم میخندیم.خیلی. یاد قدیم میافتم
  و دلم میگیرد/بماند انجا که باید.

 حالا دیگر میدانم منشا صداها از کجاست!حالم بد میشود.خوبیش این است که کسی را انجا نمی شناسم.
 التیام بخش است.

گوینده رادیو شاد است ، میگوید تا شب به تهش نرسیده از روزتون نا امید نشید .

اینجا نوشته : مجسمه بیرون ساختمان دادگاه ، سمبل عدالت هم میتواند باشد!
و پایین ترش از پرواز به عنوان سمبل ازادی


ظاهرها میفریبند.ظاهرا ظاهرها کار دیگه ای ندارند . ظاهرند دیگر، کجا میتوانند بمانند


زمان ندارد گاه به گاه اه های این انسان گریان

Saturday, July 27, 2013

دیوانه منم

داغ حسرت ها دل من
.
.
.
.
مجنون هر صحــــــــــــــــــــــــــــــرا دل من

Friday, July 19, 2013

چه موقع ما به آن کسی که باید باشیم تبدیل می شویم؟
 در جوانی مان یا بعد از آن؟
در نوجوانی با وجود داشتن عقل و شعور، شخصیت ما تا حد زیادی بر اساس تربیتمان، محیطمان و والدینمان شکل می گیرد، در بزرگسالی شخصیتمان بر اساس انتخابمان شکل می گیرد.

کنسرتویی به یاد یک فرشته / اریک امانوئل اشمیت 

Saturday, June 22, 2013

به سقف خیره شد و سعی کرد تکون نخوره.تموم تنم درد میکرد نمیتونستم حتی خودکار رو از روی کاغذ بلند کنم و بروم صفحه بعدی.کوفتگی دیروز بود و هنوز دردش تمام نشده بود.به سقف نگاه میکرد وگوش میکرد(شما بخوان میشنید).به ادم ها فکر کرد به روباه به جوجه تیغی دیروز.به ذهن پرکارش.به اندازه تمام اینها میتوانست هم فکر کند هم نکند.بگذارد فکرش خودش به خودش باشد و به فکرکردن یا نکردن فکرکند.زمستان فصل خوبیست حتی در گرمای داغ یک روز تابستانی

Monday, May 27, 2013

پاهاشو میشوره و میره وامیسه روبروی کولر.داره میگه چقدر گرمه و امروز تو شرکت هندونه خورده و بهش خیلی چسبیده.
میگه امروز حال نداشتم برم سرکلاس ، واسه همینه زود تر رسیدم.از سفر فردا میپرسه.میگم فعلن راه دیگه نداشتم.انداختم واسه این هفته و همین امروز.به هرحال باید یه دو روزی برم و کارشو تموم کنم.بقیه ش رو نمیدونم چی میشه.حقیقتش اینه که منتظر هم نمیمونم که ببینم چی میشه!ازش برای طرح ها کمک میخوام ولی میخواد بندازدش واسه یه روز دیگه .میدونم میخواد همینو بگه پس ازش نمیپرسم و طبقه بندی میکنم تو ذهنم که مثلن فردا قبل رفتنم ازش بپرسم!
به هرصورت زندگی روان و عادی و نرمال من چیز هایی زیادی کم داره.غیر قابل چشم پوشی.
از همه مهم تر بی تفاوتی بزرگ من رو!میدانی انگیزه دارم.تا دلت بخواهد هم دارم اما خب که چی؟

Monday, May 6, 2013

اینکه این روزا بی تفاوتیم داره سر میره و حجم بالای ذهنم را گرفته یعنی اینکه من دارم میمیرم

Wednesday, March 13, 2013

تا بحال شده خودت را خفه کنی یا بخوای برای نبودن خودت در خودت فرار کنی تا چشمت به خود نحست نیافتد.
امروز اینطور است.
تمام این سال 91 لعنتی و بیشترش همان طور بود.
به همین اندازه خسته و دلگیر
حتی درصلاه ظهر تابستانش
چکاری می توانی بکنی در حالی که هیچ راهی نداری
دلت نخواهد بروی اما،جایی برای ماندن نداری
فقط ظاهر داری ، باطنت هیهات
بمیری بهتر نیست؟

Saturday, January 5, 2013

things u can't tell

امروز ترجیح دادم بمانم خانه.یک هفته ای میشود که ناخوشم.کلافه و بی حوصله و بی رمق.
حال ندارم سوال بپرسم. شاید بیشتر حال ندارم جواب بدهم.در تمام عمرم از پاسخ دادن فراری بوده ام.با همه درسخوان بودنم در دوران مدرسه اما باز هم امتحانات کتبی را بیشتر میپسندیدم.شفاهی ها حولم میکرد و مرا میازرد.
لاک هایم را پاک کرده ام.اینکه این همه اختلاف عقیده دارم با خانواده ام شگفت انگیز نیست؟
مامان دوست ندارد لاک پر رنگ بزنم.میگوید اگر میزنی حداقل رنگ های ملو استفاده کن.توی چشم نباشد.
این همه اختلاف از کی پیداش شد؟
پدر که کلن حذف شده.پیر شده اما هنوز هم همدیگر را دوست نداریم.میدانی حقیقت این نیست که هرگز دوستش نداشتیم،برعکس گاهی و گاها، ان قدیم تر ها چشمش بودم.
این همه اختلاف؛این همه حس تنفر،این همه دلخوری های عمیق،این همه ترس،این همه لجبازی باید از یک جایی امده باشد.
نمیدانم شاید همه ما مقصر بودیم.مطمئن نیستم.اما مسلما نمیتواند تقصیر یک نفر هم باشد.
این چیزها را نمیشه به همه بگی اما چیزایی هم نیست که بتونی باظاهرسازی درستش کنی یا از بقیه پنهان نگهش داری.
بغض ها در گلو میمیاند.کم کم میشود بی تفاوتی.اما هنوز هم در گلو میماند.بالا نمیاید.پایین نمیرود.برای هیچ بچه ای این چیز ها تمام نمی شود.میماند.میماند.خراش میدهد و میماند.

Wednesday, January 2, 2013

اخرش چیزی نمیشه


اینکه این هفته رنگ لاک هایم روشن تر و جیغ تر و براق تر شده اند دلیل خاصی ندارد.
اینکه گردنبد چهارپرکلید مانندم را دوباره به گردن انداختم دلیل خاصی ندارد.
این که پاپوش های جدیدم را عصرها با عشق میپوشم دلیل خاصی ندارد.یعنی نمیتواند داشته باشد.
اینکه لباس های جذب تری میپوشم و شبها میروم ورزش،هیچکدام دلیل خاصی ندارند
اینکه النگوهای مربعی قرمزم رو دست انداختم نیز حتی دلیل ندارند.
دلیل های خاص برای من، نیامده همه رفته اند
دلیلی خاصی نیست جز این که من مثل همه این دوسال اخیر در میان این چند میلیون ساکن کلان شهر تهران
تنهایم.