Saturday, June 22, 2013

به سقف خیره شد و سعی کرد تکون نخوره.تموم تنم درد میکرد نمیتونستم حتی خودکار رو از روی کاغذ بلند کنم و بروم صفحه بعدی.کوفتگی دیروز بود و هنوز دردش تمام نشده بود.به سقف نگاه میکرد وگوش میکرد(شما بخوان میشنید).به ادم ها فکر کرد به روباه به جوجه تیغی دیروز.به ذهن پرکارش.به اندازه تمام اینها میتوانست هم فکر کند هم نکند.بگذارد فکرش خودش به خودش باشد و به فکرکردن یا نکردن فکرکند.زمستان فصل خوبیست حتی در گرمای داغ یک روز تابستانی

No comments:

Post a Comment