Monday, May 27, 2013

پاهاشو میشوره و میره وامیسه روبروی کولر.داره میگه چقدر گرمه و امروز تو شرکت هندونه خورده و بهش خیلی چسبیده.
میگه امروز حال نداشتم برم سرکلاس ، واسه همینه زود تر رسیدم.از سفر فردا میپرسه.میگم فعلن راه دیگه نداشتم.انداختم واسه این هفته و همین امروز.به هرحال باید یه دو روزی برم و کارشو تموم کنم.بقیه ش رو نمیدونم چی میشه.حقیقتش اینه که منتظر هم نمیمونم که ببینم چی میشه!ازش برای طرح ها کمک میخوام ولی میخواد بندازدش واسه یه روز دیگه .میدونم میخواد همینو بگه پس ازش نمیپرسم و طبقه بندی میکنم تو ذهنم که مثلن فردا قبل رفتنم ازش بپرسم!
به هرصورت زندگی روان و عادی و نرمال من چیز هایی زیادی کم داره.غیر قابل چشم پوشی.
از همه مهم تر بی تفاوتی بزرگ من رو!میدانی انگیزه دارم.تا دلت بخواهد هم دارم اما خب که چی؟

No comments:

Post a Comment