Thursday, June 12, 2014

قلب ادما جنسیت نداره ولی مغزاشون.......
روشن بگویمت که فزون بر نیاز خویش

اهل زمانه بر تو عنایت نمی کنند
واینکه آدم مجبور نباشه به سوالات دیگران جواب بده.لذت بخشه.
هر چه تو در دل پنهان داری از نیک و بد، 
حق تعالی آن را بر ظاهر تو پیدا گرداند.
هر چه بیخ درخت پنهان می خورد، اثر آن در شاخ و برگ ظاهر می شود.
اگر کسی بر ضمیر تو مطلع نشود، 
رنگ و روی خود را چه خواهی کردن!

فیه ما فیه
جدل ها تا به این اندازه دوام نمیاوردند؛ اگر که تنها یک طرف مقصر بود!

حکمت‌ها / فرانسوا دو لاروشفوکو
پستچی لجوج!
بیش از سه بار زنگ میزند.
پستچی لجوج مصر است نامه دادگاه به دست خود شخص مذکور برسد.
پستچی لجوج بچه را به گریه میاندازد!
پستچی لجوج پدر بچه ها را هم به گریه می اندازد!
خیلی خوبه یه نفر چشای ادمو باز کنه!
به هرحال چیزی که بهتره ؛ قرار نیست همیشه اتفاق بیافته!
موهایی که مامانت بافته رو نباید باز کنی،باس بزاری خودشون شل و ول از لای روبان زرد و پهن بیافتن بیرون،حلقه بشن رو شونه هات
و تو چه میدانی گریاندن شادی اورتر ست یا گریستن؟
و چه میدانی که همه اش افسانه بود ...
باری را که نمیتوانی ببری روی دوشت مگذار؛وگرنه خیلی سنگین میشود.
نمی دانم شما ملتفت شده باشید یا نه.جوان بودن کار اسانی نیست.

دستهای الوده / سارتر
و چه خواهد امد بر سر ما 
با این دلهای پراکنده؟
چیزهایی هست که تمامی ندارند.حتی زمانی که نیستند.
همان چیز ها ....
هرگز صد عکس
پر نخواهد کرد
جای یک زمزمه  ساکت  پا را برفرش.

ـ سایه
بخواب نبود ،سعی کرد با انگشتاش کف کلشو از بین اون همه مو پیدا کنه و محکم تو دستاش بگیره.
همه امروز را ،بی کم و کاست، پیدا کرد.همان جا کمی به چپ، بعد از خال کف کله ش
دست نخورده، رسوب نکرده!
بلند شد و توی تاریکی رفت سراغ کتابخانه کوچک گوشه اتاق سعی کرد با لمس انها که باریک تر بودند یکی را اتفاقی بکشد بیرون هرچند که دقیقا جای و قطر وزبری و نرمی جلد تک تکشان را میشناخت. 
اخر سر یکی را بیرون کشید صفحه 16 ش را باز کرد و بر حاشیه نوشت: 
بامداد روزی کمتر دستخوش اشوب را بازگردان
اینجا نسیمی میوزد که عطر گیاهی دور را دارد و مستم میکند
شما هم خواب روزهای ارام را میبینید؟
حال اسمان خوب است و حال من دگرگون.
بنظرم بخاطر این شکلات های مزخرف خوشمزه ست.
ساعت 12 است به وقت ایران.
گفتگوهای مرا که بخواهی دنبال کنی همه یک جانبه اند. من و خیالم . من و خیالش.
به حرف های سحر فکر میکنم و به تجربه نکردن و توصیه های همیشه شادش
و به ساره عزیزم که
would you please give me your hand
چشمانش اشک دارد و میکوید از چیز دیگری صحبت کنیم  بچه ها
من بیشتر ان روز عصر را گوش داده ام.میخواهم حالا فریاد بزنم که بابا.......منم ...........
ولی ..................
این ها  را با فریاد میگویم اما فقط همین جا!
.
میرسم خانه همه را برای ف تعریف میکنم.با  سحر موافق است .
میگوید تجربه خوب است.موافق است و این عجیب است که من هم موافقم
اما چگونه؟!