Tuesday, June 26, 2012

بی خودی

تا خودت از خودت سراغی نگیری اینجا هیچ کس یادت نمیکند.
برایت نامه نمینویسند.پشت سرت اب نمیریزند.برایت دست تکان نمیدهند.نگران نبودنت نمیشوند.
مسیله این است که / بی رودر بایستی/حتی وقتی هم که هستی چندان حضورت را نمی بینند!
به هرحال .................
روزگار برای من همیشه اینگونه بوده است.نمی بینندت چون دوست ندارند که ببینندت!
به همین سادگی!
به همین بی مزه گی
به همین تلخی!

Saturday, June 23, 2012

در قلب آن واقعه

اینک تو آرام و بی دغدغه خفته یی،و باد آواز می خواند   
باد،انگار که ستاره ها را جابجا میکند
باد دریا را زنده میکند.درختان را. چمن را.گندمزار را
باد وقتی گلدانی را میاندازد،در دهلیزی می پیچد،خبر از حرکت در بی زمانی میدهد

تو باید باد،برف،آفتاب،درختان،چشمه؛کوه ها و همه ی بوته های خار را دوست داشته
  باشی تا زندگی را دوست داشته باشی،تا عشق را

کاری از زیر شاخه های کارستان

امروز شروع کردم یه کاری بکنم واسه خودم.یعنی راستشو بخوای از دیروز شروع کردم.بعد به این نتیجه رسیدم که کارخوبی میکنم که برای خودم یه کاری میکنم.
حالا قرار نیست کار شاقی باشه ها.همین که یه کار دیگه هست یعنی قضیه شروع شده!
جو چیز خوبیست!.................
 مامان گربه ما حالا 4 تا بچه داره!یعنی اصلن باورم نمیشه که با اون هیکل قلمیش چطوری 4 تا بچه زاییده!
بچه هاش دوتا دوتا شبیه همن . دوتاشون سیاه با چشای سبز . دوتای دیگه سفید / خاکستری با چشای عسلی!
امروز داشتم نگاش میکردم چطوری به بچه هاش شیر میده!4تایی لمیده بودن زیر شکمش!بعد از شیر دادن دیدم چطوری زار و نزار افتاد اون گوشه حیاط تو سایه!اخه از نظر جثه واقعا ضعیفه!
حالا فکرشو بکن که بخواد شیر 4 تا بچه رو هم تامین کنه!
خانوم نمیتونی تامین کنی واسه چی زرت و زرت میزای!
والا!!!!!!!!!!!!!!!

Friday, June 22, 2012

خانه خالی . جمعه

روز است/نمای داخلی/
تنهایی.خانه خالی ست. بازدید کنندگان رفته اند.
زندگی ساکت است.کرخت!کر و کور و لال!
بی تفاوت. بی هیجان.
فقط تویی و یک خانه خالی بزرگ .
خودت راسرگرم میکنی مثلن!
صدای گنجشک ها را گوش میدهی. تلویزیون را روشن میکنی، زندگی شیشه ای میبینی،خاموش میکنی
کتاب نیمه کاره ات را برمیداری که شاید چند صفحه ای جلوتر رفتی
به جلدش ،اسم نویسنده ،مترجم ، انتشارات نگاه میکنی.چیزی عایدت نمیشود.
کتاب را برمیگردانی؛ به عکس نویسنده در پشت کتاب خیره میشوی ، چه چهره ای ! دانایی و فهم ازش میبارد!
توضیح پایین عکس را میخوانی همش تملق نویسنده بوده
راضیت میکنند که نویسنده از خودش راضی بوده یا حداقل به روی خوانندگان نیاورده که ناراضی ست!
یک نویسنده که چشمانش سیاه است.با وجود رضایت در لبخندش اما چشمانش نگاه خاصی دارد. یکجور بیدردی که خواسته پنهانش کند.
چشمانش به درشتی چشمان کامونیست،تنگ است و سیاه !نگاهش هم مثل نگاه کامو نیست !خشک و توخالی!
کامو که نگاه میکند دلت میخواهد از نگاهش فرار کنی.انگار تمام ذهنت را دارد میخواند.انگار دارد خبائثی را که تو لالوهای ذهنت پنهان کرده  ای میکشد بیرون.آن هم تو روز روشن!
اما این یکی چشمانش تنگ است.یک مدل بی نیازی دارد.حداقل چشمش میگوید ازان مرفهان بیدرد است.درد ازش دور است!
خیلی دور
خودش دلش میخوارد خودش را به درد نزدیک کند.تلاش بیهوده!
......
میروم سراغ صفحه 59 م کتاب.یادم نمیاد دقیقا تو 58 صفحه قبلی چه خوانده ام. اما همین که یک زمانی خوانده ام کافیست دیگر.کافی نیست؟
صبحم ،ظهر شد.همین طوری!
خیلی الکی.بدون تلاش برای گذران وقت،وقتم را گذراندم.دیدی چه خوب میشود اینجا وقت گذراند.
کتاب را میبندم ،بس است دیگر.باید کمی فعالیت بدنی کنم.کرخت شدم از صبح پشت میز بودم.
میروم اشپزخانه تا ظهرم را عصر کنم..........