Friday, June 22, 2012

خانه خالی . جمعه

روز است/نمای داخلی/
تنهایی.خانه خالی ست. بازدید کنندگان رفته اند.
زندگی ساکت است.کرخت!کر و کور و لال!
بی تفاوت. بی هیجان.
فقط تویی و یک خانه خالی بزرگ .
خودت راسرگرم میکنی مثلن!
صدای گنجشک ها را گوش میدهی. تلویزیون را روشن میکنی، زندگی شیشه ای میبینی،خاموش میکنی
کتاب نیمه کاره ات را برمیداری که شاید چند صفحه ای جلوتر رفتی
به جلدش ،اسم نویسنده ،مترجم ، انتشارات نگاه میکنی.چیزی عایدت نمیشود.
کتاب را برمیگردانی؛ به عکس نویسنده در پشت کتاب خیره میشوی ، چه چهره ای ! دانایی و فهم ازش میبارد!
توضیح پایین عکس را میخوانی همش تملق نویسنده بوده
راضیت میکنند که نویسنده از خودش راضی بوده یا حداقل به روی خوانندگان نیاورده که ناراضی ست!
یک نویسنده که چشمانش سیاه است.با وجود رضایت در لبخندش اما چشمانش نگاه خاصی دارد. یکجور بیدردی که خواسته پنهانش کند.
چشمانش به درشتی چشمان کامونیست،تنگ است و سیاه !نگاهش هم مثل نگاه کامو نیست !خشک و توخالی!
کامو که نگاه میکند دلت میخواهد از نگاهش فرار کنی.انگار تمام ذهنت را دارد میخواند.انگار دارد خبائثی را که تو لالوهای ذهنت پنهان کرده  ای میکشد بیرون.آن هم تو روز روشن!
اما این یکی چشمانش تنگ است.یک مدل بی نیازی دارد.حداقل چشمش میگوید ازان مرفهان بیدرد است.درد ازش دور است!
خیلی دور
خودش دلش میخوارد خودش را به درد نزدیک کند.تلاش بیهوده!
......
میروم سراغ صفحه 59 م کتاب.یادم نمیاد دقیقا تو 58 صفحه قبلی چه خوانده ام. اما همین که یک زمانی خوانده ام کافیست دیگر.کافی نیست؟
صبحم ،ظهر شد.همین طوری!
خیلی الکی.بدون تلاش برای گذران وقت،وقتم را گذراندم.دیدی چه خوب میشود اینجا وقت گذراند.
کتاب را میبندم ،بس است دیگر.باید کمی فعالیت بدنی کنم.کرخت شدم از صبح پشت میز بودم.
میروم اشپزخانه تا ظهرم را عصر کنم..........

No comments:

Post a Comment