خدا نکند ادم چیزی را گم کند،سوزن میشود!
کل اتاق را از سقف تا کف بیرون میریزی و پیدایش نمیکنی!
بجاش کلی چیزهای دیگرکه قبلن گم کرده ای پیدایشان میشود.
از پشت کتابخونه،پشت کمد لباسا، پشت قاب عکس بزرگ خانواده ات
چیزهایی پیدا میکنی که نمیدانی اصلن چرا روزی انها را انجا گذاشتی
حتمن یک روزی این چیزها مهم بوده اند ، رازت بوده اند،عزیز بودند!
زهره از توی عکس سه در چهار گوشه قاب عکس با نگاه همیشه از بالایش،
زل زده تا مثلن دوباره مرا سوژه کند بخندد.
فکر کرده !
داد میزنم : پیداش کردم.بالاخره پیداش کردم.
هرچند که چیزی که گم کرده بودم اصلن ربطی به چیزی که پیدا کردم ندارد.
کل اتاق را از سقف تا کف بیرون میریزی و پیدایش نمیکنی!
بجاش کلی چیزهای دیگرکه قبلن گم کرده ای پیدایشان میشود.
از پشت کتابخونه،پشت کمد لباسا، پشت قاب عکس بزرگ خانواده ات
چیزهایی پیدا میکنی که نمیدانی اصلن چرا روزی انها را انجا گذاشتی
حتمن یک روزی این چیزها مهم بوده اند ، رازت بوده اند،عزیز بودند!
زهره از توی عکس سه در چهار گوشه قاب عکس با نگاه همیشه از بالایش،
زل زده تا مثلن دوباره مرا سوژه کند بخندد.
فکر کرده !
داد میزنم : پیداش کردم.بالاخره پیداش کردم.
هرچند که چیزی که گم کرده بودم اصلن ربطی به چیزی که پیدا کردم ندارد.
*خدا نکند روزی ادم چیزی یا کسی را گم کند!*
No comments:
Post a Comment