Friday, October 12, 2012

بارون میبارد.موسم شکفتن نیست.مینا داره هفته دیگه برمیگرده.مهستی داره میخونه.من تایپ میکنم.
صدای ماشین اتش نشانی میاد
راننده ش از تو بلندگو داره داد میزنه بزن بغل
زیر دوش داشتم قکر میکردم فردا زنگ بزنم به سارا دنبال یه مشورت میگردم
دنبال مشاور نه، همون مشورت
به این نتیجه میرسم لازمه پاشم.یه جهان منتظر منن!
میدانی شاید این نوشته ها را کسی اصلن نخواند جز خودم ولی نوشتن برایم احتیاط میاورد که شاید فردا پس فردایی
خواستم اینها را برای کسی بخوانم.لعنت به من با این همه محافظه کاری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
میدونی قضیه اینه که نمیدونم دقیقن چمه!چه غلطی دارم میکنم!دارم کجا میرم همین طور بی هدف!اصلن دارم میروم یا ایستادم.به حرکت فیزیکی که نیست به تغییرات روحی ست!
قلب من مدت هاست برای کسی نپیده.واقعیه واقعی.
میدونی این همه سال شوخی نیست یک عمر طولانی ست!
کسی رو میشناختم که مدام بد میاورد،بد پشت بد!
از اون مدلایی که فکرشم نمیتونی بکنی
داد من برایش سکه انداختم بازهم بد اومد ،خب کلی غصه دارش شدم
اما بیشتر خوشحالش کرد این که فهمید سکه زندگیش همه اش یه روست!

No comments:

Post a Comment